تبلیغات
زندگی ونگاه نو - داستان های كوتاهی از زبان بچه ها
 
مجموعه وبلاگ های علی x_man
زندگی ونگاه نو
صفحه نخست         تماس با مدیر         پست الکترونیک        RSS         ATOM
 
 
پنجشنبه 22 دی 1390 :: نویسنده : X_man علی

                                 گدا


روزی مردی فقیر به خانه ی یکی درفت و در خواست کمی پول کرد صاحب خانه گفت :آسمان اول نه ،آسمان دوم نه ،آسمان سوم که رسیدی ، کیهان اول نه ،کیهان دوم نه ، کیهان سوم که رسیدی ،کهکشان اول نه ، کهکشان دوم نه کهکشان سوم که رسیدی ،منظومه ی اول نه ، منظومه ی دوم نه ،منظومه ی سوم که رسیدی ،سیاره ی اول نه ،سیاره ی دوم نه ، سیاره ی سوم که رسیدی ،قمر اول نه ،قمر دوم نه قمر سوم که رسیدی ، قاره ی اول نه ،قاره ی دوم نه ،قاره ی سوم که رسیدی ،جاده ی اول نه ،جاده ی دوم نه ، جاده ی سوم که رسیدی ، لاین اول نه ، لاین دوم نه ، لاین سوم که رسیدی، ایالت اول نه ، ایالت دوم نه ، ایالت سوم که رسیدی ، شهر اول نه شهر دوم نه شهر سوم که رسیدی ، ناحیه ی اول نه، ناحیه دوم نه ، ناحیه ی سوم که رسیدی ،ننطقه ی اول نه، منطقه ی دوم نه ، منطقه ی سوم  که رسیدی ،میدان اول نه ،میدان دوم نه، میدان سوم که رسیدی ، خیابان اول نه ، خیابان دوم نه ، خیابان سوم که رسیدی ، کوچه ی اول نه ، کوچه ی دوم نه ، کوچه ی سوم که رسیدی ، خانه ی اول نه ، خانه ی دوم نه ، خانه ی سوم که رسیدی ،  واحد اول نه، واحد دوم نه، واحد سوم که رسیدی ، اتاق اول نه ، اتاق دوم نه ، اتاق سوم که رسیدی ، کمد اول نه ، کمد دوم نه ، کمد سوم که رسیدی ، قفسه ی اول نه، قفسه ی دوم نه ،  قفسه ی سوم که رسیدی ، کتاب اول نه ، کتاب دوم نه ، کتاب سوم که رسیدی ، خط اول نه ، خط دوم نه ، خط سوم که رسیدی ، جمله ی اول نه ، جمله ی دوم نه ، جمله ی سوم که رسیدی ،

نوشته : من گدام به خدا.

پس مرد به خانه ی دوم رفت و در زد ، صاحب خانه در را باز کرد و مرد گفت به پول نیاز دارد .

وصاحب خانه در جواب گفت : (آسمان اول نه ، ... ) و این داستان ادامه دارد .

برای خواندن بقیه ی داستان ها به ادامه ی مطلب بروید.

                            یاد خدا

در روستا ی نهران پسر بچه ای بود احمد نام که درس نمی خواند.و همراه پدرش به مزرعه می رفت.او بعد از کار در مزرعه به خانه می رفت تا برای پدرش غذا آماده کند.

مادر احمد در سن هفت سالگی مرده بود . او بچه ای 9 ساله بود او بسیار سخت کوش بود و هر کاری را با نام خدا شروع می کرد .او در زمان ها ی بیکاری به مدرسه می رفت و چون توانایی مالی برای درس خواندن را نداشتند از پشت پنجره به حرف های معلم گوش می داد و از کاغذ هایی که دور انداخته شده اند استفاده می کرد. در یکی از روز ها معلم  که داشت از کنار مدرسه رد می شد او را دید و به سمت او حرکت کرد

وقتی به او رسید پرسید: برای چه به داخل مدرسه نمی روی ؟ در پاسخ جواب داد :

آقا پولش را نداریم . معلم او را برد در کلاس و هزینه ی تحصیل او را دارد . در آن روز در

آن مدرسه آزمونی برگذار بود که پسر در آن 18 گرفت .  همه تعجب کردند.

او در آن مدرسه درس می خواند تا پدرش بعد از یک سال از دنیا رفت . پدر او در وصیت نامه ی خود ذکر کرده بود : او در تهران زمینی دارد . پس او به تهران رفت .زمین را فروخت و پولدار شد. ولی از آن درست استفاده نکرد . و خدا را فراموش کرد .

پس او یک قاچاقچی شد و موتاد شد . او در سن 21 سالگی به خاطر 2 فقره قتل و 18 فقره دزدی اعدام شد . ... .

                           امید به یاری خدا

با صدای مادرم که می گفت : علی جان پاشو ساعت از 9:30 هم گذشته است از خواب بیدار شدم و به فکر این بودم که امروز چه برنامه ای داشتم . و بازهم مادرم گفت : بلند آزمونت دیر شده خدا خدا کن بگذارند آزمون بدی . با سرعت از رخت خواب بلند شدم . تازه فهمیده بودم چه خبر است . آماده شدم و رفتم . خدا می داند چه قدر غر زدم .مادرم هم فقط جوابم را می داد  البته با مهربانی . مادرم در حال دعا کردن بود . من به بیرون رفتم و اولین ماشینی که رد شد مرا سوار کرد . برایم جالب بود روز های دیگر 10 دقیقه برای سوار شده به ماشین طول می کشید .

همش خدا خدا می کردم که یه جور آزمون عقب بی افتد .و من به موقع برسم . کم کم داشتم نزدیک محل بر گذاری آزمون می رسیدم دلهوره ی عجیبی داشتم . صلوات فرستادم و آرام شدم . وقتی رسیدم دیدم کشک . همه ی بچه ها در حیاط مدرسه جمع شده اند . من به داخل مدرسه رفتم که فهمیدم نیم ساعت آزمون به تاخیر افتاده است .

بعد از یک ماه

جواب آزمون آمد خیلی اظطراب داشتم . وقتی به آن جا رسیدم از مدیر پاسخ را خواستم : گفت متاسفانه قبول نشده اید و در شهر فقط دو نفر قبول شده اند . من با نا امیدی بسیار به خانه بر گشتم و مادرم گفت : اشکالی ندارد حتما حکمتی داشته .  من یک ماه ناراحت آن ازمون بودم که 20 روز به مدرسه مانده بود . به خانه ی ما زنگ زدن و گفتن از شهر 5 نفر خواسته اند و شما پنجمین نفر هستید .از خوشحالی گر یه ام گرفت . من دریافتم که نباید نا امید بشوم و دعای مادرم مرا به انجا رساند .

این داستا را علیرضا کرباسیان نوشته اند . دستتان درد نکند .





نوع مطلب : ادبیات، متفرقه، 
برچسب ها :




درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : X_man علی
نظرسنجی
كیفیت سایت را چگونه ارزیابی می كنید؟










جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
ابزار وبلاگنویسی
ابزار وبلاگنویسی
ابزار وبلاگنویسی ابزاروبلاگ ابزار وبلاگنویسان ابزار وبلاگنویسان ابزار وبلاگنویسان
ابزار وبلاگنویسان

بازی آنلاین



استخاره آنلاین با قرآن کریم


..

فال حافظ


فال امروز
 تماس با ما چاپ این صفحه

تعبیر خواب


.. } } document.onmousedown=noRightClick

جاوا اسكریپت

جاوا اسكریپت

 Online User